داستان های یزد : شولی

108
صلاة ظهر هر پنجشنبه به تک تکمان زنگ می زد؛ با این که می دانست هیچ کس قرار نیست قرار دورهمیِ چند ساله روز جمعه یادش برود. اگر هم فردایش از ساعت 9صبح قدری دیرتر زنگ خانه اش به صدا درمی آمد، آن چهره همیشه خندان با آن دندان های مرواریدی و لپ های گل انداخته کمی در هم می رفت. مهسا رشتی پور Video: @travelshots.ir
pixel