غلامرضا کافی / عصر شعر هور حرا / کنگره جهانی محمد(ص)

27
شعرخوانی دکتر غلامرضا کافی در برنامه عصر شعر هور حرا که با حضور شاعران برجسته ملی و بین المللی، به گرامی داشت آیین نوگشایی کنگره محمد پیامبر رحمت در کنگره جهانی محمد(ص)، پیامبر در آیینه ادب و هنر در حرم مطهر احمد بن موسی شاهچراغ علیه السلام اجرا گردیده است. در این رویداد ادبی استاد حسن إسرافيلي، استاد رضا إسماعيلي، دكتور غلامرضا كافي، دكتر منيف أحمد حَمِیدوُش (سوريه)، استاد سيد جليل هاشم البكاء (عراق)، استاد أحمد شهريار (پاكستان)، استاد پروانه نجاتي، استاد محمد حسين انصاري نژاد، دكتر محمد مرادي، استاد بيان فيّاض (لبنان) به شعرخوانی با موضوع پیامبر اکرم (ص) و حضرت شاهچراغ(ع) پرداختند. روزی که خاک نشئه صبح نشوز داشت‌ چنگی [۱] حزین چکامه‌ی خون در چگور [۲] داشت خورشید در محاق افق خونِ تیره بود امساک آب سور گناه کبیره بود می‌سوخت خیمه‌خیمه نگاهی در اضطراب‌ خون می‌چکید از نوک مژگان آفتاب نعل کهر در آتش عصیان مذاب بود در رود رود ظهر زمین قحط آب بود له‌له، کویر ناک، عطشناک، تیغ مرگ‌ در خاک دست و پازده قرآن برگ‌برگ «ای چرخ غافلی که چه بیداد کرده‌ای‌ در باغ دین چه با گل و شمشاد کرده‌ای» [۳] ای چرخ! باز فتنه‌ی صفین پا گرفت‌ توفان مرگ در نفس کربلا گرفت بنگر که باز باطل و حق در مقابلند مرغان عشق در عطش تیغ، بسملند یک سو ببین که سبز و سترگ ایستاده‌اند یک سو هزار گله‌ی گرگ ایستاده‌اند یک سوی دشت خیمه‌ی دست دعا بلند یک سوی خاک سایه‌ای از نیزه‌ها بلند سمت سپاه موج که طوفانْ غرورها لبریز سایه مرد که سمت ستورها این سو که تیغ‌ها به عطش یال می‌زنند هفتاد و دو فرشته نفس بال می‌زنند آن سو که در کویر سراب ایستاده‌اند از سی هزار بیش به چندین قلاده‌اند اینک منم که شعله نفس در گدازه‌ام‌ اینک منم که راوی این خون تازه‌ام بشنو که نابرابری و جنگ قصّه نیست‌ بشنو که شیشه طاقتی و سنگ قصّه نیست در نبض خاک گرچه تبِ دشنه می‌تپید ظهری غریب بود که گل، تشنه می‌تپید خون بود و خلسه بود و نماز و نیاز بود هفت آسمان برای عروج که باز بود دیدم کنار علقمه ماه تمام را چون موج در خروش صلابت امام را باران تیر را چو سپر ایستاده بود چون نخل در هجوم تبر ایستاده بود هرچند داغدار پسر بود، تازه بود چشم انتظار زخم دگر بود، تازه بود گویی که عمر عشق به آخر رسیده بود نوبت به یادگارِ برادر رسیده بود قاسم چو تیغ، تشنه برون از نیام زد لب‌های خشک بوسه به دست امام زد خون پرده بست چشم عزیز سوار را در کف گرفت هیمنه‌ی ذو الفقار را مهمیز گُرده کوه به سمندی سپید شد اهل حرم ز آمدنش ناامید شد آن سرو تازه رُسته که حیدر تبار بود از بوستان سبز حسن یادگار بود چقدر آشنا می‌نمایی غریبه! بگو از کجا، از کجایی غریبه؟! در این شهر و این شب چه بی‌سر پناهی‌ نداری مگر آشنایی غریبه؟! دل نخل‌ها تازه شد از عبورت‌ مگر تو ولّی خدایی غریبه؟! تن شهر، بوی ترا می‌دهد آی‌ تو جان کدام آشنایی غریبه؟! تو در آسمان نگاهت چه داری‌ که کردی دلم را هوایی، غریبه؟! غبار کدامین سفر بر تو مانده‌ست‌ که گرد از دلم می‌زدایی غریبه؟! به کار که بستی گره چفیه‌ات را که از کار من می‌گشایی غریبه؟! ترا می‌شناسم، تو را می‌شناسم‌ تو همرنگ خون خدایی غریبه؟! کمینگاه دیواست این شهر، این شب‌ مگر در دل من در آیی غریبه؟! تو رفتی و مانده‌ست در کوچه‌ی شهر نشان از توام ردّ پایی غریبه؟!
pixel