غزل 110 - حافظ - پیرانه سرم عشق جوانی به سر افتاد

151
پیرانه سرم عشقِ جوانی به سر افتاد وان راز که در دل بنهفتم به درافتاد از راهِ نظر مرغِ دلم گشت هواگیر ای دیده نگه کن که به دامِ که درافتاد دردا که از آن آهوی مشکینِ سیه چشم چون نافه بسی خونِ دلم در جگر افتاد از رهگذرِ خاکِ سر کوی شما بود هر نافه که در دستِ نسیمِ سحر افتاد
pixel