غرور و تعصب 17

275
آزاده 57 دنبال‌ کننده
275 بازدید
اشتراک گذاری
گزارش تخلف

بعد از کمی گفتگوی نسبتا فلسفانه تو مغازه لیز از ویکهام خوشش میاد همه با هم میرن قدم بزنن که تو راه با اقای بینگلی و دارسی روبرو میشن. اقای دارسی با دیدن ویکهام سریع میره ولی دخترا بینگلی رو زور میکنن ویکهامم دعوت کنه.لیز از ویکهام جریان رو میپرسه اونم میگه من و دارسی با هم بزرگ شدیم و با اینکه من خونه زادشون بودم باباش منو خیلی دوست داشت وتمام حساب کتاباشم سپرده بود به من ولی بعد از مرگش دارسی از روی حسادت منو انداخت بیرون منم مجبور شدم برم ارتش حالام دیگه در حدی نیستم که حسابم کنه.

۷ سال پیش
#
آزاده 57 دنبال کننده
pixel