داستان های یزد : کویر

239
گفت: ای برتر از خیال و قیاس و گمان و وهم ایستادم، نگاه کردم. انتهایش معلوم نبود. از معدود مکان هایی که زیبایی اش رو به زوال نیست. آن قدر بکر است که نمی شود کاری به کارش داشت. انگار امید از دوردست ها باز می آید. بی درنگ دراز کشید، پاهایش را سُر داد زیر شن ها، آفتابگیرش را تا روی چشم ها کشید و انگار از حال جدا شد. زیرلب گفت: روزهای اینجا کم از شب هایش ندارد. مهسا رشتی پور Video: @travelshots.ir
pixel