داستان های یزد : حمام

383

صورت های برافروخته از بخار و حرارت، کف دست و پای چروکیده از ساعت ها در آب ماندن، انعکاس صدای گریه پسربچه ای شیطان، که اول صبح کشان کشان به حمام آورده بودنش و حالا زیرِ دستِ پدر، کیسه کشی می شد و چشم هایش سوز می زد از کف صابون، سنگ پا، گلِ سرشور و سفیدآب و صابون یزدی و مراغه ای، جمعه ها و جمع های خانوادگی و خنده های سرخوشانه، دلاک هایی که شوخی نداشتند؛ طوری که هر لحظه بیم خرد شدن استخوانها زیر مشت و مال های سنگین می رفت، اما خستگی را به دَر می کرد. مهسا رشتی پور Video: @travelshots.ir